تبليغاتX
.:. دلتنگيهاي جغد شوم شب .:. .
دست خدا !

 

نمی دانم برای چه ؟

برای چندمین بار ؟

لبخند را پشت اشکهای امروز فریب دادم !

 نمی دانم چرا خدا چشمانش را بسته و قاه قاه می خندد

نمیدانم کجای این فریادها خنده دارد ؟

من دل سنگ می خواهم و او

مهربان ترین دلها را

برای سادگی دلم هدیه می آورد ...

من روز بی درد می خواهم و او

داغ خوش قلبی آشنا ارزانی ام می کند

من شروع دلبریدگی ها می خواهم و او

دلدادگی ها را آغاز می خواهد ...

 

شاید چون خداست و

دوستدار زیبائیها ...

زیبایی  ات را دوست دارم ولی چه کنم ؟

که آخرش را به زشتی وا می دارند ...

 

قول بده مرا خدایم !

دستم را خود بگیر ...

می ترسم تنها !!!

قول دیروز نمی خواهم !

دستم را گرمتر بفشار ...

 

نقاشی من

قلب سنگ  او نقشه می زند و من رنج می کشم

حتی برای خیال این نقشه درد می کشم

از زخم های تلخ این دل پر ز سوز

از حرفهای مانده به این دل ، رنج می کشم

بی هیچ حرف و با دستان خالیم

بر صفحه های سفید دلم زخم می کشم

آری ! نخواستی ولی شدم قربانی دلت

تاوان این قلب زخم خورده ی  بی آداب را زجر می کشم

با هر نقشه ی  او دریغ قلب پرنده ات درید

بر ناله های دل پر بهانه ام دست می کشم

نقاشی دل من امروز صفر هم ندید از تو

بر باور زیبای یازده (بیست ) می کشم

 

_

(...)
 

 

گریه نکن !

 

 

 

 

لعنت به هر چي جغد ساكت و شومه !

دوست دارم بشم يه مرده ! مثل يه مرده نه احساس داشته باشم نه درد !  نه نور بخوام نه تاريكي ! نه حسي داشته باشم نه حركتي ...

دوست دارم بشم يه سنگ كور، عين بقيه !  بشم يه ديوار كر !

دوست دارم اسم جغد رو هم از رو خودم بردارم . دوست دارم بشم يه مترسك خشك شده !

دوست دارم برم زير خاك ، بوي خاكو با تموم وجودم تا ابد حس كنم ...

دوست دارم صورتمو روي بالشت خيس هر شبم اونقدر فشار بدم كه بشم همون مترسك زير خاك !

مي خوام برم به درك !

ميخوام ...

چرا نمي تونم ؟!

چرا نمي تونم ؟!

چرا نمي تونم ؟!

خدايا چرا دستام ميلرزه ؟؟؟؟

لعنت به اين زندگي !

لعنت به من !

لعنت به هر چي جغد ساكت و شومه !

لعنت به من !

خدايا ! خدايا ! خدايا!

............

 

ـــــــ

دوست دارم بنويسم ولي نمي دونم از چي . هميشه غروب كه ميشه  همين جوري مي شم . حس خوبي نيست . دوسش ندارم . مخصوصن امروز ...

کاش ...

خدایا!

 

سکوت

دوباره تنهايي

دوباره من و يك دنيا پر از خاطره

دوباره تنها شدم

دوباره دلم تنگ است

به اندازه ي يك گل پژمرده

به اندازه ي سوز و تب دشت باران خورده

به اندازه ي اندوه يك مرغ قفسي

دوباره صورتم نام اشك را حس كرد

دوباره باران را به انتظار نشسته ام

دوباره ..... !

 

 

در جائی دوردست که شاهد ستاره ام بودم و نام دیگری داشتم اما ...

بعضی وقتا آدم میاد قشنگترین روز زندگی رو برا خوشو بقیه بسازه ولی قشنگ که نمیشه هیچی بدترین و سخت ترین روز زندگیش هم میشه !

 

و باز آسمان تاریک است ...

...

خدای من !

به زمان بگو بایستد ...

 به خورشید بگو غروب نکن ...

به فردا بگو نیاید ...  

 

 

 

کپي رايت :نقل تمام يا بخشی از مطالب تنها با كسب اجازه از نويسنده مجاز است. تقلید از طرح قالب وبلاگ ممنوع است.

Designed by: yek7om | Powered by: blogfa | Translate for blogfa : ITblog