نمی دانم برای چه ؟
برای چندمین بار ؟
لبخند را پشت اشکهای امروز فریب دادم !
نمی دانم چرا خدا چشمانش را بسته و قاه قاه می خندد
نمیدانم کجای این فریادها خنده دارد ؟
من دل سنگ می خواهم و او
مهربان ترین دلها را
برای سادگی دلم هدیه می آورد ...
من روز بی درد می خواهم و او
داغ خوش قلبی آشنا ارزانی ام می کند
من شروع دلبریدگی ها می خواهم و او
دلدادگی ها را آغاز می خواهد ...
شاید چون خداست و
دوستدار زیبائیها ...
زیبایی ات را دوست دارم ولی چه کنم ؟
که آخرش را به زشتی وا می دارند ...
قول بده مرا خدایم !
دستم را خود بگیر ...
می ترسم تنها !!!
قول دیروز نمی خواهم !
دستم را گرمتر بفشار ...
قلب سنگ او نقشه می زند و من رنج می کشم
حتی برای خیال این نقشه درد می کشم
از زخم های تلخ این دل پر ز سوز
از حرفهای مانده به این دل ، رنج می کشم
بی هیچ حرف و با دستان خالیم
بر صفحه های سفید دلم زخم می کشم
آری ! نخواستی ولی شدم قربانی دلت
تاوان این قلب زخم خورده ی بی آداب را زجر می کشم
با هر نقشه ی او دریغ قلب پرنده ات درید
بر ناله های دل پر بهانه ام دست می کشم
نقاشی دل من امروز صفر هم ندید از تو
بر باور زیبای یازده (بیست ) می کشم






دوست دارم بشم يه مرده ! مثل يه مرده نه احساس داشته باشم نه درد ! نه نور بخوام نه تاريكي ! نه حسي داشته باشم نه حركتي ...
دوست دارم بشم يه سنگ كور، عين بقيه ! بشم يه ديوار كر !
دوست دارم اسم جغد رو هم از رو خودم بردارم . دوست دارم بشم يه مترسك خشك شده !
دوست دارم برم زير خاك ، بوي خاكو با تموم وجودم تا ابد حس كنم ...
دوست دارم صورتمو روي بالشت خيس هر شبم اونقدر فشار بدم كه بشم همون مترسك زير خاك !
مي خوام برم به درك !
ميخوام ...
چرا نمي تونم ؟!
چرا نمي تونم ؟!
چرا نمي تونم ؟!
خدايا چرا دستام ميلرزه ؟؟؟؟
لعنت به اين زندگي !
لعنت به من !
لعنت به هر چي جغد ساكت و شومه !
لعنت به من !
خدايا ! خدايا ! خدايا!
............
دوست دارم بنويسم ولي نمي دونم از چي . هميشه غروب كه ميشه همين جوري مي شم . حس خوبي نيست . دوسش ندارم . مخصوصن امروز ...
کاش ...
خدایا!

دوباره تنهايي
دوباره من و يك دنيا پر از خاطره
دوباره تنها شدم
دوباره دلم تنگ است
به اندازه ي يك گل پژمرده
به اندازه ي سوز و تب دشت باران خورده
به اندازه ي اندوه يك مرغ قفسي
دوباره صورتم نام اشك را حس كرد
دوباره باران را به انتظار نشسته ام
دوباره ..... !
بعضی وقتا آدم میاد قشنگترین روز زندگی رو برا خوشو بقیه بسازه ولی قشنگ که نمیشه هیچی بدترین و سخت ترین روز زندگیش هم میشه !


خدای من !
به زمان بگو بایستد ...
به خورشید بگو غروب نکن ...
به فردا بگو نیاید ...
